Burak Karacaoğlu,Eşref Musa,Şahin Demir
02 ژوئیه 2019•بهروزرسانی: 03 ژوئیه 2019
ادلب/ بوراک کاراجا اوغلو/ خبرگزاری آناتولی
مریم خلیف یکی از شهروندان سوری که مجروحین حملات نیروهای رژیم اسد در شهر حما سوریه را مداوا می کرد، در 27 سپتابر 2012 بدست این نیروها بازداشت و زندانی شد.
وی درباره روزهای سخت و دردناک در زندان های رژیم اسد به خبرنگار آناتولی گفت: نیروهای وابسته به رژیم در ساعت های اولیه صبح به منزلمان یورش برده و پرسیدند که مریم کجاست. وقتی که گفتم مریم منم، من را به زور داخل خودروی زرهی انداختند. حتی اجازه ندادند روسری خود را بردارم. در داخل خودرو 5 زن دیگر بودند، نمی دانستم کجا می رویم.
خلیف همچنین ادامه داد:
به کانال فارسی خبرگزاری آناتولی در تلگرام بپیوندید
«فریاد می زدند که «تروریست آمد». ما را پیش یک سرهنگ دوم به نام سلیمان بردند. وی به ما فحاشی کرد. سپس ما را به زیرزمینی برده و از ما عکس گرفتند.
از ما خواستند تا لباس هایمان را در بیاوریم. البته ما فهمیدیم که برای بازرسی این را نمی خواهند. در اثر ضربه هایی که خوردم دندان هایم شکستند. از همه چیز می ترسیدیم. بلاهایی که بر سر ما می آوردند غیرقابل توصیف هستند.
در زندان ها با برخوردهای غیرانسانی مواجه می شدیم. یک بار بازپرس به آمر خود گفت که «قربان این مرده چه کار کنیم» او هم گفت «بیاندازید دور». این ها را شنیدیم. یک بار نیز یکی از اسرا با ناله داد و فریاد می کرد که گرسنه است، داخل توالت غذا ریخته و او را مجبور به خوردن آن کردند.
بعد از این وقایع می خواستم که زود بمیرم. آن هایی که ما را شکنجه می کردند، در اثنای شکنجه چایی می نوشیدند. موقعی که به سوالاتشان پاسخ نمی دادم چایی داغ را روی من می ریختند. از ترس حتی سوختگی پوستم را احساس نمی کردم.
در بندی که در زیرزمین قرار داشت، می ماندیم. در آن جا از یک شیر، قطرههای آب از ارتفاع بالا می چکید و این صداها بر ذهنمان می کوبیدند. 5 زن دیگر نیز در آن جا بودند. ما را به طور جداگانه به بازجویی می بردند. موقع رفتن نیز مورد آزارهای جنسی قرار می گرفتیم. موقعی که چشمانم را باز می کردم شاهد کبودی پاهایم می شدم. 8 سال است که برای آن روزها گریه می کنم.
هرگز نام سرهنگ دوم سلیمان و شکنجه های وی از ذهنم پاک نمی شوند. یک روز با پیژامه وارد سلول شد. از ما پرسید که چه چیزی می خواهید بخورید. فکر کردیم که به ما رحم کرده است. مرغ سرخ شده خواستم. او با کفش هایش به صورتم لگد زد. هر روز دخترهای زیبا را به اتاقش می برد، به رغم فریادهای استمداد آنها چیزی از دستمان بر نمی آمد. می گفتند که ارتش آزاد سوریه بیاید و شما را نجات دهد. فریاد می زدیم که به خاطر خدا و پیغمبر این کار ها را نکنید می گفتند که «خدا اینجا نیست و پیامبر نیز مرخصی گرفته است». حتی به یک زن 55 ساله نیز تجاوز کردند. روزی انتقام خود را از آنها خواهم گرفت.
ارتش آزاد یکی از فرماندهان شبیحه را دستگیر کرده بود. آن ها مرا با وی تبادل کردند و من آزاد شدم. با این اشتیاق که همسرم و خانواده ام را خواهم دید برگشتم. اما همسرم طلاقم داد و 8 سال است که مادرم با من صحبت نمی کند. هر جا که میروم به جای پیشنهاد کمک از من می پرسند که مورد تجاوز قرار گرفتهام یا نه. تا کنون سه بار اقدام به خودکشی کردم. تنها ترکیه از من حمایت کرد و پشت و پناهم شد. ترکیه مادر دوم من است.»